جذابيت در سینما و تلویزیون مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مدیر   
پنجشنبه ، 11 مهر 1392 ، 08:21

 

جذابيت در سینما و تلویزیون

از

جنس خیر و شر

 

تحلیلی راجع به سینما و جذابیت ازمنظر شهید آوینی :

 

 برای چه فیلم میسازیم؟ جذابیت سینما برای بشر درکجاست؟ تا کجا می توان از جذابیت های سینما سود برد؟ آیا تماشاگر باید خود را به هرجاذبه ای در سینما تسلیم کند؟.......

اینها همه سوالاتی است که دغدغه نگارش مقالاتی چند از شهید سید مرتضی آوینی در باب سینما و جذابیت های آن در سال های پس از انقلاب گردید. او که جذابیت را برای سینما مشهور می داند از بدیهی بودن آن سوال می کند.و می گوید: آیا این سخن که؛ فیلم اگر جذبه نداشته باشد فیلم نیست آن همه که مشهور است بدیهی نیز هست؟

تماشاگر٬ مخاطب٬ عوام الناس ٬گیشه٬ بازار فیلم و.........همه وهمه از مشهورات ومقبولات سینما در نظر آویني هستند. اما ینکه معیار کدام باشد برایش متفاوت روی می کند. او تردیدی ندارد که اگر معیار را یکی از این جمله بداند باید خیلی از فیلم ها را دور بریزد و هرگز نبیند. فی المثل می گوید: سینمای تاراکوفسکی را عوام الناس نمی فهمند و اگر معیار جذابیت گیشه باشد٬ خیلی از فیلم ها را نباید فیلم دانست.... از این روست که گیشه را معیاری برای آگاهی از میزان استقبال عوام میداند نه سنجش کیفی آثار. واز خودش سوال میکند: که آیا فیلم خوب یعنی فیلم پرفروش؟

آوینی در این تحلیلش از جذابیت های سینما می گوید: باید دید٬ طرف تاثیرجاذبه های سینما چه کسانی هستند...انتلکتویل ها؟ منتقدین؟ حکما؟ عرفا؟ و یا همه این اقشار...؟ و گرنه از همان اول پذیرفته ایم که فیلم باید برای عوام الناس جذبه داشته باشد.

 از نوشته های شهید آوینی اینگونه برمی آید: اینکه جذابیت سینما را می توان مجرد از مفهوم آن و مساله مخاطب آن بررسی کرد٬ برایش دشوار می نمود و معتقد بود این مقولات را باید در کنار هم و با هم بررسی کرد و در همین باره می نویسد که: حتی اگر سینما وتلویزیون را دام وکمندی برای صید تماشاگر بدانیم. این تماشاگر سینما و تلویزیون است که به آن دام و این کمند عشق می ورزد....او معتقد است که: هر چه هست در درون بشر است٬ یعنی در درون بشر چیزی هست که این رشته جذابیت را می آفریند.

در حقیقت٬آوینی با طرح این مطالب میخواست بداند جذابیت سینما برای بشر درکجاست؟ او در ادامه طرح این سوالات به گونه ای تصریح می کند که سینما را عین جذابیت نمی داند٬ بلکه جذابیت را برای سینما٬ شرط لازم ذکر میکند و نه شرط کافی٬ و به همین دلیل که جذابیت شرط کافی نیست٬ اطلاق هر گونه حکمی را بطور عام برای آن جایز نمیداند.

 او در رابطه با این هیاهوی سینما در جهان به رغم دنیایی که برای عفت و نجابت در سینما حتی کمترین شان را قایل نیستند٬از سینما وتلویزیون ایران به عنوان عفیف ترین و نجیب ترین یاد می کند که در آن٬ حقیقت انسانی بشر بر وجود حیوانی او ارجحیت دراد.

او رابطه سینما با انسان را در جهان بی نظیر توصیف می کند تا جایی که بشر امروز را در مقابل سینما٬ غرق شده در توهمی از یک واقعیت می بیند که برای شرکت دریک بازی شبیه به زندگی تلاش میکند٬ بی آنکه رنج های آن زندگی دامن او را بگیرد. آوینی این وضعیت را شبیه به این میبیند که: در اتاقی گرم از پشت پنجره ٬ ریزش برف را تماشا کنی و تز زیبایی های آن لذت ببری٬ بی خیال اینکه کسانی همین برف٬ خانمانی برای پناه بردن ندارند.

 

او اگرچه می گوید: سینما توهمی است واحد از یک واقعیت ممتد(داستانی که تصویر شده) اما معتقد است که این سخن را نباید در مقام تعریف نهاد. چرا که در این سخن اصالت تصویر و فردیت فیلم ساز لحاظ نشده است و این در حالی است که بنا به تعریف اغلب هنرشناسان معاصر٬ سینما بیان همین فردیت و مکنونات درونی هنرمند است. آوینی سر انجام در پاسخ به هنرمند مدرن که مدعی است((من تاریخی و اجتماعی انسان)) از مشرق ((من فردی)) او طلوع می کند٬ می گوید: درست است که واقعیت درون فیلم٬ واقعیت ازچشم فیلمساز است و او همچنان صورتگر عالم درونی خودش هست٬ اما٬ اگر فیلم ساز٬ واقعیت را آن چنان که هست دیده باشد٬ فیلم نیز به این واقعیت نزدیک خواهد شد. والا نه....

اعوذ بالله من شرّ نفسی فإن النفس لأمّاره بالسوء الّا ما رحم ربّی.

یکی از جمله مسائلی که در سینمای جهان تحقیق و بررسی آن لازم است ورود دو مقوله خیر وشر برای ایجاد جذابیت در مخاطب است. البته شهید آوینی بطور مفصل در مقاله «جذابیت در سینما» به عوامل مختلف برای ایجاد جذبه در مخاطب سینما می پردازد.اما آنچه بنظر می رسد بیشتر از هر چیزی درباره جذابیت در سینما و تلویزیون ما به آن پرداخته شود همین مسئله ورود عناصر مختلف در سینما و تلویزیون برای ایجاد جذابیت است که از اهم آن مسئله عناصر شیطانی و تیتانی یا ورود خیر و شر به مقوله سینما و مخاطب است که با قدری تامل نیز در می یابیم ؛ این نیز، بی ارتباط با آن نگاه مرحوم آوینی؛ یعنی فریفتگی در مقابل ابزار تمدن غرب و فارغ شدن از ماهیت تکنیک، نبوده است. سینما و تلویزیون ما نیز در برخی از موارد با فراغت کامل از ماهیت تفریغی این ابزار تمدن غرب تمام ظرفیت اسلامی و انقلابی خود را در اختیار همین جذابیت قرار داده به گونه ای که از سرمایه های دینی و باورهای بنیادین و اعتقادی ما فاصله گرفته و برای همراه شدن با سینمای جهان از نگاه ژرف اندیش اسلام به مقوله های خیر و شر دور مانده است واز آن تنها به کلمات ویا جملات سطحی و رفتارهای کوتاه و کم اهمیت بسنده کرده است و در عوض نمادهای سینمای جهان و قاب های آن سینما را برای برداشت های مشترک تکرار کرده است.

آوینی نیز این جریان را از سال ها پیش درخور تامل و بررسی دانسته و آن را ذیل جریان نهیلیسم معاصر و رویکرده تازه به نهیلیته در عصر حاضر، حائز اهمیت دانسته و تحت عنوان آخرین رنج بشر، با درمندی و دلسوختگی به آن پرداخته است به گونه ای که گاه نوشتن این کلمات را مصادف با درد و ابتلا می پنداریم، بی تردید صدور جملاتی عمیق درباره رنج بشر امروز با این اندازه از حساسیت برای طرح وانتقال موضوع به مخاطب، تنها از ضمیری خود آگاه و شیفته انسانیت گم شده و بر زمین مانده بشر معاصر بر می آید.اینک لازم دانستم تا با استمداد از این نوع نگاه ممتاز از زاویه یک منتقد سینما و تلویزیون که دردهای آوینی را به دل خریده است، به سینما وتلویزیون این سال ها، البته با در نظر گرفتن تاریخچه و دلایل ورود عناصر شیطانی به سینمای جهان،نگریسته و قدری از سر دردمندی با مخاطب سینما و تلویزیون ایران اسلامی سخن بگویم.

نیز از نظر دور نداشته ام که عرصه این مقال تفکر آوینی است که بدنبال کشف نسبت اشیاء و اجزاء عالم با حقیقت، بی قرار بود.از این رو بدون تکرار اسم و عنوان آن شهید عزیز تنها بیان دقیقتر ش را در ارائه این نقطه نظرها حفظ کرده ام.

هر چند امروز به سختی می توان آن جملات آوینی را درباره تلویزیون ایران تکرار کرد اما این نکته را که تلویزیون ایران در مقایسه با سایر نقاط جهان، اخلاقی ترین و عفیف ترین تلویزیون است، هنوز مثال زدنی می دانم و قبول می کنم که تمام تلاش ها برای دور شدن از تلویزیون بما هو تلویزیون صورت گرفته است اما آنچه در دغدغه امثال آوینی در نقد از تلویزیون ادامه دارد خود چیز دیگری است که به تفصیل در فرصت بهتر به آن می پردازم.

در سال های گذشته شاهد تلاش های شبکه های مختلف سیمای جمهوری اسلامی ایران برای نمایش آثار تازه و خوش ساخت وآراسته به تکنیک های سینمایی با رویکرد دینی و مدهبی بودیم که در جایگاه خود حرکت بدیعی برای طرح مباحث دینی به عنوان مسائل مردم بوده است اما طرح سوالات بر پایه اعتقادات مذهبی و دینی مردم بیش از جستجوی پاسخ برای آنها نیازمند بستر صحیح و مناسب برای شکل گیری است.

به نظر می رسد بدون عبور از دغدغه دینی و اعتقادی سازندگان آثار تلویزیونی با این عناوین، نکات آوینی درباره تلویزیون و ماهیت آن در این باره صادق است،البته تنها به نظر می رسد.

به این وسیله خواستم به آن دسته از دوستان و دوستداران آن شهید عزیز راز گفته باشم. قصد مصادره بیان ایشان را در این باب نداشه بلکه تنها اهمیت نکاتی که آن روزها آوینی در تذکر به دستگاه اجرایی تلویزیون وتوجه به مخاطبان فراگیر این رسانه ملی، با دلسوزی بیان نموده است را نیز در سال های پس از او تکرار کنم تا از تازه گی سخن آن شهید عزیز در روزهای سخت انقلاب اسلامی نیز پرده برداری کرده باشم.

لازم دانستم تا برای بازخوانی نمونه هایی از حرف های آوینی درباره تلویزیون وسینما، قدری نیز با خواننده عزیز از در گفتگو و مخاطبه درآیم تا در بررسی اجمالی برخی آثار سینمایی وتلویزیونی به گسترش آئین های شیطانی از طریق پرداخت نسخه اساطیری شیطان در بستری از خیر و شر که بیش از هر روز ، این روزها با هم خویشاوند شده اند، اشاره کنم که به قول آن مرحوم اگر دقت نکرده و سینما را لا اقتضاء بدانیم نه تنها در طرح مباحث دینی و اعتقادی توفیقی نیافته اییم بلکه اسباب استیلای تمدن نوین غرب را برجهان غیر غرب فراهم نموده وکمک کرده ایم تا سینما و تلویزیون در ذات و ماهیت خودشان محقق گردد.

اما می خواهم ازخواننده عزیز بپرسم :

با مرور این جملات چه چیزی به ذهن شما متبادر می شود؟ :

«هیچ وقت نمی توانی از دست او فرار کنی» « بالاخره از تو انتقام می گیرد.» «او خودش بازی را شروع کرده وخودش هم تمام می کند.» ... ،این ها، جملاتی است که بعد از تماشای تمامی فیلم ها وسریال هایی که در مورد شیطان تا کنون ساخته شده است،گریبان آدم را گرفته و رها نمی کند؛شیطان و وسوسه های نابودگر او که همیشه همراه ما است،دیگر برای ما فرزندان گناهکار آدم یک زنجموره می شودکه هر وقت بخواهد می تواند ما را تکان بدهد،بیخ گلویمان را بچسبد ونابودمان کند .این دیگر یک تلقی دینی ومذهبی نیست. اما به هرحال یک تلقی است، گویی سینما می خواهد به این ترتیب به ما بگوید رویکرد دینی به این مفاهیم تنها یک تلقی است وشیطان نباید که ضرورتا همان باشد، البته تلقی ها متفاوت است و بشر خود بنیاد می تواند به مدد این اتوماسیته، شیطان خودش را با تلقی خودش از همان مفهوم دیرینه و اساطیری داشته باشد.

به عنوان مثال در فیلم"وکیل مدافع شیطان"او (شیطان) معمولا اعتماد به نفس عجیبی دارد که در دفاع از موکّلینش مثل یک وکیل زبده وتمام عیار عمل نموده وبه خوبی آنها را تبرئه می کند.وبه تعبیری؛ بسیار ماهرانه از ناحق دفاع می کند. این دیگر یک تلقی ویژه است هر چند در توسعه یک ویژه گی از شیطان به بیان وتلقی دینی شکل گرفته باشد، اما بطور یقین در ادامه مفاهیم اومانیستی برای دادن یک طرز تلقی تازه از مفاهیم ویژه به انسان خود بنیاد است،اما عجیب است که این انسان هرگز درنمی یابد که این هم به هر حال تنها یک رویکرد است وعجیب تر اینکه بشر خودبنیاد این روزها از این رهایی بر خود می بالد.

مسئله دیگر که برای ما مفهوم نمی شود راه رستگاری از چنگال این شیطان قدر قدرت اساطیری وهیولایی است که محل زندگی او فقط یک اتاق یا مکانی است محدود که تنها عده خاصی از آن مطلعند، و او همان جا می خورد،همان جا استراحت می کند واز همان جا ارتباط خود را با تمام عالم برقرار می کند وبه اصطلاح از همان جا لشکر شر را فرماندهی می کند.اما کاری که به نظر می رسد این شیطان هیچ وقت انجام نمی دهد این است که هیچ وقت نمی خوابد. در فیلم«وکیل مدافع شیطان» سؤال قهرمان داستان درباره محل خواب رئیس این گونه پاسخ داده می شود؛«چه کسی گفته رئیس می خوابد؟»او هیچ وقت نمی خوابد، واین همان هیولایی است که آدم در برابر دسیسه های آن چاره ای جز این ندارد که با شلیک گلوله ای به مغز خود، کار را تمام کند. با همه این تفاسیر هیچ کدام از اینها مسئله ما نیست.

مسئله ما راهی است که برای رستگاری به بشر نماینده می شود، هر چند که انتهای تمام این داستان هایی که برای شیطان بافته شده است راهی برای رستگاری از چنگال او نیست چرا که پس از هر بار رهیدن از او باید منتظر یک دام دیگر باشیم.

درست است که همیشه سعی می کنیم در قسمت های آخر فیلم یا سریال،قهرمان داستان را مثل همین سریال های خودمان با کمک خدا وقرآن ونیروهای روحانی ومعنوی از چنگال شیطان برهانیم،اما نکته همین جا است که درست در همان لحظه ای که مطمئن شده ایم قهرمان داستان ما به سلامت از چنگال شیطان رهیده ورستگار شده است،آماده می شود تا دوباره در دام دیگری که همین شیطان به طریقی دیگر برای او چیده است گرفتارشود.شاید دام غرور...

این رستگاری از منظر آوینی قابل تامل است وباید درباره آن گفتگو کرد چرا که مهمترین عارضه سینما همین است که آن دامی باشد که گسترده اند البته آن گونه که بشر خود از سر شوق پا به این میدان گذاشته و خود خواسته است تا فریفته شود چرا که او از این فریفته شدن لذت می برد اما چه شده است که فریفته شدن برای انسان لذت بخش شده است؟، این همان جادوی پنهان سینما وتلویزیون است.

در همه این مجموعه های شبیه به هم در دنیا، شیطان اغلب بر روی این دو نکته دست گذاشته وتأکید کرده است(1-شهوت 2-غرور) و این یعنی که شیطان هیچ وقت دست از سر فرزندان آدم بر نخواهد داشت.وهمین حکومت فراگیر او بر بنیاد ضعف های بشر است که ما را می ترساند.آیا این همان غروری است که باید بعد ازجستن از دام اول شیطان با آن دست وپنجه نرم کرد؟ آری او(قهرمان داستان) هنوز رستگار نشده وباید منتظر دام دیگر شیطان باشد.

اتفاقا از منظر آوینی نیز سینما بر بنیاد همین ضعف های بشر است که حکومت می کند

دراقتباس تلویزیونی ما از شیطان ، شیطان ما درست شبیه پسر شیطان کنستانتین است،که به مراتب از پدرش پلیدتر و وحشتناک تر است؛ او دیگرتنها وسوسه نمی کند،بلکه می کشد، انتقام می گیرد،هر کسی را که با او نباشد می کشد، البته یک جای دیگر هم شیطان پدر از پسر خود انتقام می گیرد و با کشتن عشقش او را ناکار می کند.اما چیزی که (در کنستانیتین ) نمی فهمیم این است که «خدا اگربخواهد،شر هم محمل خیر می شود.»

چون خدا بوسیله شیطان، قیر سرطان را از سینه کنستانتین می روبد و با شیطان به جهنم می فرستد.

وجود شیطان را هرگز نباید انکار کرد و هرگز نباید او را رد کرد وبه او خندید.زیرا که او دلیل هفتم است.شیطان بولگاکف که در آخرین اقتباس سینمایی ولادیمیر بورتکو با نام «پرفسور ولند»آشکار می شود.مسکو را به آتش می کشد،همه چیز را به هم میریزد ونابود می کند،زیرا که 2 نویسنده کمونیست وجود او را به عنوان دلیل هفتم انکار می کنند و به او می خندند.آنها می گویند «امانوئل کانت» هر پنج دلیل سنتی وجود خدا را انکار کرده وخودش دلیل ششمی می آورد،اما شیطان می گوید آقایان چرا متوجه نیستید دلیل هفتمی نیز وجود دارد ودلیل هفتم خود شیطان است؛داستان های تلویزیونی ما نیز از این قاعده مستثنی نیستند؛

یک وجه شباهت دیگر شیطان ما با شیطان سینمای جهان باصطلاح شیطان زبل است؛شیطان اینجا،شیطان آنجا،شیطان همه جا که گاهی به خوبی به آیات قرآن نیز وصل شده است............ اما براستی جایگاه شیطان کجاست؟ آری برای اینکه خودمان را از شرپاسخ دادن به این سؤال رها کنیم باید از ایده (رومن پولانسکی) در فیلم مشهورش «بچه رزماری» استفاده کنیم و یا به تفسیر خودمان از آیات قرآنی بسنده کنیم.

«او یک فرشته بود واغماء» ایده شیطان همه جا را شاید وامدار پولانسکی در «بچه رزماری» هستند.اما درست خلاف نکته اول چیزی که دوباره مفهوم نمی شود«خیری است که محمل شر میشود» رُزماری که آخرین بازمانده خیر است بدون اینکه خودش اطلاع داشته باشد «میافارو» شیطان بعدی را آبستن است.ایده اینکه لزوما شر نباید که از شر بلندشود..!!!شر می تواند از خیر هم بلند شود...!!! اینجاست که ما نیز تصمیم گرفته ایم نیروهای خیر را که هر کدام حاوی اعتبارهایی(اسمی ورسمی) در عالم هستند،محمل شر در عالم شوند.

شیطان مخوف وشرور،شیطان دیگری است که درارتباط با یک سری اعمال وافعال جادوگرانه ویا درقالب حیوانات وحشی،عظیم الجثه،هیولاها و موجودات فضایی و دیوانه ظهور می کند.وبرای انجام مأموریت خود یعنی شرارت، نیازمند کالبد انسانی است.این شیطان آدم صفت در سینما وتلویزیون می کوشد تا موجبات گسترش این اعتقاد خرافه را فراهم آورد،که انجام گناه برای انسانها امری جبری وغیر اختیاری است ومخالفت در برابر آن هیچ فایده ای ندارد. در مجموعه «هری پاتر» این باورخرافه به شدت مورد تأکید است که ما نیز با درست کردن شرایط سخت به بهانه امتحان الهی،برای انسان ها، سعی کردیم حفاظت از ارزش ها را سخت جلوه داده و با بزرگ نمایی قدرت شیطان و افعال جادوگرانه اش(از طریق استفاده بی رویه وافراطی ازتکنیک های تلویزیونی)از قدرت ارزشهای معنوی والهی در مقابل بکاهیم، در حالی که می دانیم این ترفندی ظریف برای جا به جایی نیروهای شر واهریمنی ونیروهای خوب ومعنوی است.واین،همان جا به جایی ارزش ها و ضد ارزشها در سینما وتلویزیون است که ما را بسیار آزار می دهد.حتی اگر از ساخت این مجموعه ها کمترین نظری در این باره نداشته باشیم، اما نا آگاهانه با طرح استفاده غلط از نیروهای خیر وشر درتولیدات سینمایی وتلویزیونی برای ایجاد کنش متقابل،تنها به سختی تمایز بین خوبی وبدی قائل شده ایم و این یعنی نابودی بین مرزهای خوبی وبدی،یعنی نابودی مرزهای بین ارزش ها وضد ارزشها.............

فراموش نکنیم که اساطیری کردن شیطان وپیوند آن با جادو جادوگری وطرح آن به عنوان عنصری مخوف و وحشتناک در راستای یک حرکت جهانی برای خلاص شدن از پاسخ به سؤالات مختلف بشر امروز در خصوص هستی،عدم،وجود وسایر سؤالاتی است که بواسطه رشد بنیادگرائی دینی واسلامی در غرب و آمریکاو در اذهان بیدار و آگاه بشریت معاصر ایجاد شده است. وتتنها چاره غرب، نه در مبارزه یا تقابل با ظهور این بنیادگرائی بلکه درحل این مسئله وبحران پیش آمده است؛ اما نه به گونه ای واقع گرایانه ،چه بسا ازطریق ایجاد معنویت وعرفان کاذب ویا از طریق برداشتن وشکستن مرزهای بین ارزش ها و ضد ارزش ها.

در دنیای هری پاتر ما شاهد نبرد دائمی بین نیروهای خیر وشر هستیم و این همان عاملی است که بیننده را هر لحظه مجذوب ومجذوبتر می کند.اما تعریف از خیر وشر در این جا یک تعریف جدیدی است.

درمجموعه های تلویزیونی ما نیز شاهد نبردهایی بین نیروهای خیر وشر هستیم. گاه یکه تازی نیروهای شر را می بینیم که حرف های خیر را معمولا از زبان آنها می شنویم.واین همان تلاش برای انتقال اصالت به شرور است که در بیان فلاسفه معاصر مدلول رواج نهیلیسم نظام یافته برون گراست.وگاه نیز شاهد حضور نماینده نیروهای خیر هستیم که همان حرف های شیطانی را به گونه ای سختتر دوباره تکرار می کند. دیالوگ های ضعیف و نتراشیده مقام خیر را به مراتب تنزّل می دهد.نظیر اینکه می گوید :«تو برگزیده ای،همه اطباءبرگزیده اند،برگزیده برای زنده نگه داشتن عده ای در این دنیا وبرای فرستادن بعضی ها به آن دنیا» گویا این جملات حاصل تمام تلاشی است که از دست اندرکاران مجموعه هزینه شده است. اما براستی چه کسی برگزیده است؟ چه کسی برای زنده نگه داشتن انسان ها برگزیده شده است ؟ و از همه مهمتر چه کسی می تواند برای فرستادن مردم به آن دنیا برگزیده شده باشد؟................

خانم رولینگ نویسنده «هری پاتر» از مفهوم دگرگون شده شیطان ونمادهای سمبلیک واساطیری در آن توانسته است اثرات بلند مدتی را در اذهان مخاطبین خود به جای بگذارد.نمادهایی که افزون بر مفاهیم آشکار و قراردادی،دارای معانی ویژه دیگری نیز هست،نماد بطورضمنی به چیزی مبهم،ناشناخته وپنهان اشاره می کند،هرچه درک علمی بشر رشد بیشتری پیدا می کند،جهان ما از انسانیت فاصله بیشتری می گیرد،انسان حس می کند که در عرصه جهان تنها ومنزویست،زیرا از طبیعت فاصله گرفته است.از این رو انسان برای جبران این خسران عظیم به نمادهای رؤیایی وسمبلیک روی می اورد.نمادهای نظیر گربه،کلاغ و.....که برخی از آنها به کرّات در مجموعه اغماء استفاده شده وامیدواریم پس از این مقدمه کوتاه در استفاده از این نمادها در تولید آثار مذهبی دقت و تأمل بیشتری بنماییم. گربه : نماد نیروی متغیر خورشید و افزایش وکاهش عظمت ماه وشب است،در جادوگری؛ این حیوان دوست ومحرم جادوگران وساحره هاست.حالا باید ببینیم که هدف از ارتباط با جادوگری وسحر که از طریق ارتباط با همین اشیاء وجانوران وبه اصطلاح نمادها آشکار می شود،برای معرفی شیطان در تلویزیون ماچیست؟وچه نتیجه ای را در بر دارد؟آیا هدف همان اساطیری کردن شیطان در ارتباط با جادوگران نیست؟

شاید این همان شیطان اساطیری است که روی بزرگترین ضعف بشر که همانا ترس از مرگ است خیمه زده است وبه عنوان اژدهای قدرت حاکمیت خویش را بر ضعف های دیگربشرگسترده است. وآیا این نهیلیسم نظام یافته برون گرا نیست که همچون اژدهای شکست ناپذیرقدرت بر کره زمین سیطره یافته است؟بهترین ونزدیکترین مثال پیروزی انقلاب اسلامی ایران در برابر همین نهیلیسم معاصر است،که در واقع زمانی انقلاب به پیروزی می رسد که این اژدهای قدرت،امید از آن بازگرفته است.یعنی شیطان اساطیری زمانی که خلایق را فارغ ازترس(ترس از مرگ)یافت،چشم امید از انقلاب فروبست.........

با تداوم این ترس ها چه می گوییم آیا می خواهیم بگوییم تجربه های دیگری در راه است؟

بدانیم؛ آدمی زاده ای که از مرگ نمی هراسد به تنهایی قدرتی است بی نهایت برتر ازبزرگترین قدرت های زمانه. وقدرتمندان باید همیشه در این وحشت بسر ببرند که مبادا مردم آزاده بتوانند دام ترس از مرگ را بدرند و از آن بیرون روند.! که این پایان کار قدرتمندان است.این آن چیزی است که به جای بزرگ شدن ترس از مرگ وبزرگ شدن اژدهای قدرت(شیطان)در مجموعه های تلویزیونی باید بزرگ وبزرگتر جلوه کند.

اما قدرت بنیادی دیگر عشق است و آیا این عشق نیست که همیشه بر همه سازمان های شیطانی وتیتانی پیروز می شود؟آنگاه که دو انسان همدیگر را به حقیقت دوست بدارند،فی الواقع فضایی را به وجود آورده اند که دیگر شیطان را بر آن نظارتی نیست.شایدشایسته تر آن بود که عشق را ئر مجموعه های تلویزیونی خودمان نیز از چنگال شیطان برهانیم.

آری اهل انکار به نحو عجیبی دریافته اند که برای کشتن خدا باید علت خارجی، علت فاعلی وعلت غایی را کشت.یعنی باید وجود هرچیزی را به خود آن چیز منتهی دانست،به دست اندرکاران این مجموعه های تلویزیونی وسینمایی که یقینا فارغ از همه این مسائل بوده وبا نگاه دلسوزانه وفرهنگی بدنبال حل مشکلات ومسائل فرهنگی اند،توصیه می کنم که بدانند؛خودکاری وخودبنیادی بشر از جمله مسائلی است که امروز تلاش می شود به انحاء مختلف به ویژه از طریق رسانه فیلم وسینما به افراد بشر القاء شود. برای چه؟ برای نفی خدا وانکار توحید،خودبنیادی بشر وموضوعیت نفسانی او در امتداد طبیعی همین انکار زیرکانه است،وگر نه انسان که نمی تواند از عدم تصوری داشته باشد.

«ارنست یونگر» در این رابطه می گوید:

«دشواری تعریف نهیلیسم در این است که جان نمی تواند ازنیستی تصوری داشته باشد،جان،تنها در این حوزه به منطقه ای نزدیک می شود که در آن هم نگرش محو می شود وهم شناسایی،که این دو وسیله بزرگ ابزار کار جان اند.وگرنه جان از نیستی نمی تواند تصوری داشته باشد و نه مفهومی»

دقت کنیم که مرگ حقیقی در همین بی معنی شدن هستی است،این اتفاق زمانی می افتد که انسان وجودش را به عنوان واسطه میان زمین وآسمان،انکارکند.این گونه است که مظهریت انسان برای بیان حقیقت مطلق انکار می شود ونیستی روی می کند.

پس این بشر بر این سفینه گردان درفضای بیکران چه می کند؟ از کجا آمده است؟

آیا در هبوط؛بشر ازحقیقت انسانی خویش دور گردید ودر عین استبعاد، وارونه ومسخ روی کرد؟مسخی باطنی،حیوانی آدم نما که بر سر خویش راه می رود وچشمش را به جز خاک پر نمی کند؟

بدانید که با انکار روح مجرد، ریسمانی که بشر را به آسمان می بندد،پاره می شود و او رها شده وغریب در اعماق هلاکت محض فرو می غلتد ودر نهایت ذلت می میرد.به حقیقت انتحار می کند وجسدش رفته رفته تسلیم تجزیه و تلاشی می شود. وهمین مرگ وتجزیه وتلاشی است که در هنرمعاصرمحاکات می شود.نیستی در قلمرو ادبیات وهنر معاصر نه تنها جزء به جزء مشروح گردیده،بلکه برای هنرمند ما نیز مجسم شده است.هنرمند نه فقط تجزیه شدن را به عنوان موضوع (تم) انتخاب می کند بلکه خودش همان نفس تجزیه می شود، واین تجزیه شدن را در زبان وبیان او در شعری که می گوید در نقشی که بازی می کند،درانتخاب رنگ ونقشی که بکار می برد ودر شیوه کاربرد همه اینها،نفوذ می کند.باید گفت که ادبیات ناتورالیست با همه آن زشتی موضوعش، هنوز خوش بینی به گونه ای در آن حاکم است وچقدر اختلاف دارد با ادبیاتی که امروز تنها بیان تهوع وبیزاری است.

عزیزان من واقعیت این است که آدم هایی با سابقه جنایی ممکن است خطرناک باشند، اما این کمتر ناراحت کننده است تا اینکه هر فرد عامی گذرنده از کوچه وبازار،عاقبت روزی در کام خودکاری(اتوماتیزم)اخلاقی فرو برود. جنایت این است که رابطه های اخلاقی جای خود را به رابطه های خودکاری(اتوماتیزم)بدهد،در جایی که این تفسیر از نهیلیسم تبدیل به حالتی عادی شده باشد، برای فرد تنها انتخاب میان انواع ناحق باقی می ماند.اینطور است که مدهای جدید از نقاط گود به بالا می آیند.

آری نباید انتظار داشت که دجّال در صورتی ظاهر شود که همه بشناسندش: صفت ذاتی دجّال آن است که در هیئت حق ظهور می یابد وجهان را به فتنه می کشد، اگر از پیشانی او شاخی بر می آمد و یا بر پشتش دمی می رست، که فتنه ای درنمی گرفت.

با کمک از کلام «ارنست یونگر» می توان گفت :این حقیقت که ارزش ها جا می زنند وجایشان را به بی ارزش ها می دهند، ما را به جانشین شدن آنچه نهیلیسم معاصر می طلبد ،هدایت می کند. و این یعنی؛ وقتی ارزش های مهم اخلاقی بی اثر می شوند،جایشان خالی می ماند وآن وقت کمترین ارزش ها را می توان جایگزین آنها کرد. چنین آزمونی ممکن است در حوزه دین نیز رخ بدهد و این جا زدن تقریبا مثل این می ماند که جای خدا بگذاریم ؛ نیک و جای شیطان بزرگ؛نفس اماره، می گذاریم شیطان اسا طیری ،اژدهای قدرت،...می گذاریم الیاس....

پس از بررسی چگونگی بروز وظهور نیروهای شیطانی یا شیطان در سینمای جهان وبررسی تطبیقی آن با رواج پدیده ای به نام نهیلیسم معاصر در بیان فلاسفه،باید راجع به شیطان اخیر در مجموعه ها تلویزیونی بگویم؛ این نسخه از شیطان به همان نسخه های جهانی نزدیکتر است تا تعابیر قرآنی؛ اساسا به نظر می رسد پس از اقتباس آن از سینمای جهانی و روندی که برای ظهور نیروهای شیطانی به این حوزه مطرح شد،سعی شده تا به نوعی با دیدگاه های دینی وقرآنی متناسب شود، و الا اصالت با همان شیطان اساطیری است.چون این پیچیدگی ها در تصورات موجود از شیطان برآمده از رمان ها وداستان های اساطیری غربی است که آن هم البته تا حدودی با نگاه های دینی نظیر مسیحیت ویهودیت بی بهره نیست هر چند خود غربی ها در ساحت دین با ظرافت بیشتری وبا کم کردن چاشنی های به مقوله شیطان می پردازند،به عنوان مثال ؛ مل گیبسون در«مصائب مسیح» تصویری که از شیطان ارائه می کند در برابر مسیح پیامبر در عین اتصال آن به اژدهای قدرت،بسیار ضعیف وناتوان است، هرچند تنها مسیح (ع) می تواند او را ببیند اما ذره ای قدرت او با عظمت ساحت قدسی مسیح (ع) در فیلم قابل قیاس نیست.

جز این نیست که شیطان درآئین اسلام مصداق «انه لکم عدوّ مبین» است؛ شاید این بدان معنا باشد که شیطان با آنهمه دسیسه هایش در مقابل توان عقلی فرد که عطیه ورسول باطنی خدا نزد انسان است بسیارمبین و آشکار است، می دانیم که مردم ما نسبت به شیطان ومصادیق ومفاهیم آن خالی از ذهن نیستند، آنها سالها با همین شیطان زندگی کردند با او دست وپنجه نرم کردند وبالاخره او را باهمه دسیسه هایش از اغفال بشر نا امید کردند،

باید به جای گذاشتن ارزش های اخلاقی در نقاط سخت وبزرگ کردن نمودهای عینی وتصورات ظاهری یا خیالی از شیطان به دنبال نمایش عظمت وقدرت الهی ونیروهای خیر در برابر شرور باشیم ودر عوض مردم را به خوف و رجاء الهی دعوت کنیم؛ لازم نیست بنده خدا از شیطان بترسد تا از خلوت با او پرهیز کند،لازم نیست بنده خدا از قدرت ما ورائی اهریمن با خبر باشد و بر این اساس از قرابت ورفاقت با شیاطین بوسیله دوری از گناه، بپرهیزد؛ بلکه باید بنده خدا بداند همچون طفلی که از عتاب مادر می رمد وباز برای آرامش به دامان او باز می گردد، با وجود خوف از خدا باز باید به دامن او چنگ بزند، تنها اوست که شایسته خوف است وتنها اوست که مایه امید وتوکل است،به جای اینکه مردم را دعوت به ترس بکنیم وبجای اینکه به مردم بگوییم از فردا با تردید وترس به اطراف خود نگاه کنند ودرظاهر افراد واشیاء تردید کنند، بگوییم:

 آنگاه که به خدا توکل می کنند از هیچ کس وهیچ چیز حتی شیطان نترسند و با امیدواری به اطراف خود بنگرند ودرسیمای افراد امام زمان(عج) ویاران آن حضرت راببینند تا از ظلم در حق بندگان وتعدّی به مؤمنین در امان باشند.

تردید نکنیم که بلند ترین مفهوم شیطان همان اجازتی است که حق تعالی در حق بشر صادر کرده تا مشتاقی ومعشوقی ومهجوری بشر خاکی را به افلاکیان بنمایاند وگرنه شیطان که محلی از اعراب نیست تا در نجات بشر با خدا کشمکش کند،هرچند که داستان ابلیس را درقرآن خوانده ایم،اما نباید داستان شیطان را در حکایت ابلیس خلاصه کنیم، باید بگذاریم آن مفهومی را که خدا با بیان تعابیر مختلف از شیطان،ابلیس،هوای نفس و.......خواسته است برای بشر ایجاد کند،به خودی خود روی کند و بدانیم که ما نمی توانیم با بزرگ کردن یک بعد از این مفهایم،شناخت را در ضمیر بشر مضاعف کنیم؛به همین دلیل است که می گویم اگر قرار است شیطان در سینمای ما بروز وظهوری داشته باشد باید بر مبنای تمامی مفاهیم دینی ما ازشیطان روی کند.به عنوان مثال طرح شیطان برون و شیطان نفس یا درون با هم در یک اثر سینمایی باید چگونه اتفاق بیافتد؟ هما نطورکه در داستان شیخ صنعان در طرح اثر تلویزیونی میوه ممنوعه دیدیم، شیطان می تواند به مصداق این شعر حضرت مولانا بروز کند :

بسا کسا به نسبت به تو که معتقدی

 فرشته است وبه نسبت به دیگری، شیطان

چنان که سرّ تو نسبت به تو بود مکشوف

 به نسبت دگری ، حال سرّ تو پنهان.

شیطان همان نفس که برای کسی فرزند است یا فرشته است همان نفس برای دیگری شیطان و وسوسه کننده است، ای بسا نفس انسان یا فرزندش که برای او عزیز است،موسوس جا نش باشد؛ دیگر این شیطان چشم های ماورائی نمی خواهد،گوش های خارق العاده لازم ندارد،زیرا که او در کنار شماست در خودتان ودر نفستان چرا فکر کردیم که دجّال وسفیانی وامثال ذالک در همان هیئت مذکور باید بیایند، این گوش ماورائی شاید در یک زمان دیگر شکل دیگری بیابد، اما فی الحال همان موبایل خودمان است.

دیگر اینکه اختیار وتوان شیطان محل سؤال و اشتباه است،که او این توان ندارد که بر جان سایه افکنده وقلب را سیه روی کند، شیطان در کلام مولانا این گونه خودش را توصیف می کند:

قلب را من کی سیه رو کرده ام؟

صیرفی ام قیمت او کرده ام.

او وسوسه را ایجاد می کند وخود نظاره می کند: آن که دعوی از او می زاید انسان است، به قول مولوی :

شبهه ای انگیزد آن شیطان دون

درفتند این جمله کوران سرنگون

شیطان کافی است شبهه را بیاندازد،آن وقت این جاهلان را ببین که جان خود بر سر چه تباه می کنند؟.دیگر حضور شیطان به عنوان طرف دعوی لازم نیست،بلکه این خود افراد بشرند که همدیگر را به خاطر هیچ وپوچ تکه وپاره می کنند.اینجا به قول مولانا شیطان مدعی است که: «من محکّم قلب را ونقد را» و یا «شاخه های خشک را برمی کنم» که در ادامه همین اشعار، شیطان اینگونه اعلام برائت می کند:

امتحان شیر وکلبم کرد حق

امتحان نقد وقلبم کرد حق

این علف ها می نهم از بهر چیست؟

تا پدید آید که؛ حیوان جنس کیست؟

گرگ از آهو، چو زاید کودکی

هست در گرگیش وآهویی شکی

تو گیاه واستخوان پیشش بریز

تا کدامین سو کند او گام تیز

گر به سوی استخوان آید سگ است

ور گیا خواهد، یقین آهو رگ است

قهر و لطفی جفت شد با هم دگر

زاد از این هر دو جهانی خیر وشر.

آری آن چه مهم است این است که این قهر ولطف واین خیر وشرّ دیری است تا با همدیگرهمسایه اند،اما در نزد ونگاه مردم متدین ما، هرگز با هم خویشاوندی نکردند؛یعنی اینکه هیچ شرّی محمل خیر نبوده و هیچ خیری ثمره شرّ نداشت

در یک اشاره دیگر به داستان شیطان اخیر،توجه به شیطان نفس قابل توجه وتأمل است که در این مجموعه ها کمتر دیده شده است،لیکن این شیطان نفس از همه مهمتر است که هم اوست که جهاد اکبر را می طلبد و به قولی می گوید:

تو زمن با حق چه نالی، ای سلیم

تو بنال از شرّ آن نفس لئیم

تو خوری حلوا تو را دنبل شود  

تب بگیرد طبع تو مختل شود

بی گنه لعنت کنی ابلیس را

چون نبینی از خود آن تلبیس را

لیکن آن مصداق بیرونی شیطان یعنی ابلیس وذریه وابناء او نباید ما را فارغ از شیطان درون کند که ای بسا نفس اماره کیدش بیشتر بوده ودامش گسترده ترباشدونباید که با انتساب جمیع قصور به شیطان برون از شیطان درون غافل بشویم چنانکه سعدی علیه الرحمه نیز در بیان حکایت مردی که ابلیس را در خواب چون ملکه ای زیبارو می بیند بر باور این نکته چنین تأکید می کند که:ابلیس را دید شخصی به خواب :

به بالا صنوبر، به دیدن چو حور

چو خورشیدش از چهره می تافت نور

فرا رفت وگفت ای عجب این تویی؟

فرشته نباشد بدین نیکویی!

تو کاین روی داری به حسن قمر

چرا در جهانی به زشتی سمر؟

چرا نقش بندت در ایوان شاه

دژم روی کرده ست و زشت وتباه؟

شنید این سخن، بخت برگشته دیو

به زاری برآورد بانگ و غریو

که ای نیک بخت، این نه شکل من است

و لیکن قلم در کف دشمن است

البته این گونه نیست که در دفاع از شیطان برآمده باشد بلکه خواسته اهمیت جهاد اکبر وجهاد با نفس را متذکّر شود،که مبادا شیطان درون را، که آنی تو را رها نمی کند، به بهانه جلوه بیرونی شیطان فراموش کنی.!!!

برای تاکید بر این نکته همین بس که : واژه شيطان در قرآن کريم به صورت مفرد هفتاد بار و به صورت جمله شياطين هجده بار استعمال شده است و شيطان اسم عام است براى هر موجود متمرد شرور و احيانا در روايات بر موجودات موذى و مضر هم اطلاق مى‌شود و اين کلمه در واقع وصف است نه اسم علم، اکثر لغت شناسان اصل کلمه شيطان را از «شطن يشطن» به معناى دور شده از خير مى‌دانند.

اما کلمه ابليس يازده بار در قرآن کريم آمده است . و به معناى کسى است که از رحمت خدامايوس شده است .خداوند متعال نیز مى‌فرمايد: چون کار پايان گيرد شيطان به پيروانش مى‌گويد: خدا به شما وعده حق داد و به من وعده داد و تخلف کردم «و قال الشيطان لما قضى الامران الله وعدکم و عدالحق و وعدتکم فاخلفتکم» من هيچ گونه سلطه بر شما نداشتم جز اينکه شما را دعوت کردم و شما پذيرفتيد «و ما کان لى عليکم من سلطان الا ان دعوتکم فاستجبتم» پس مرا سرزنش نکنيد و خود را سرزنش کنيد «فلا تلومونى ولو موا انفسکم»


نه من فريادرس شما هستم و نه شما فريادرس من«ما انا بمصرخکم و ما انتم بمصرخي» من بيزارم از اينکه مرا در دنيا شريک خدا در طاعت قرار داديد.

در این مقاله سعی نمودیم، با توجه به اندک بودن مجال برای طرح مطلب، کمتر زبان به نقد ونقب بگشاییم تا بل انتقاد سازنده در دامن تحلیل محتوایی مطلب خود نیز شکل گرفته وقوام یابد.آنچه در این مختصر با استعانت حضرت حق ودست یازی به دامن تفکر ودانش سینماگران،منتقدین واندیشمندان وفلاسفه با اندک تلخیصی،قلمی گردید؛ نگارنده را به درک ودریافت نقد ونظر خواننده مطلب امیدوار ساخته تا چه قبول افتد وچه در نظر آید...........

 

سید علی اصغر تقوی

 

 

 

 

 

 

 

آخرین بروز رسانی مطلب در يكشنبه ، 5 آبان 1392 ، 20:18
 
ایمن شده توسط وب سایت عرش هاست