Home  >  مقالات  >  مقالات حکمی و قلسفی  >  فردید و علم الاسمای تارخی
فردید و علم الاسمای تاریخی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مدیر   
سه شنبه ، 7 آبان 1392 ، 20:52

 

 

مددپور، فردید و علم الاسمای تاریخی

 نویسنده: سید علی اصغر تقوی

مرحوم سید احمد فردید بر اساس یک نظریه ای که در همان حلقه فردیدی شکل گرفت، بر این باور بود که تاریخ، محلی است برای ظهور اسمای الهی، یعنی اینکه هر بُرهه ای از تاریخ محل ظهور یک اسم از اسمای خداوند متعال است؛ بر اساس این قول فردید، کلیه ی امور عالم در آن دوره ی تاریخی از سیاست و اقتصاد گرفته تا علم، فلسفه، هنر و تکنولوژی، همه و همه به یک حقیقت واحد باز می گردد وآن حقیقت، چیزی نیست جز همان اسمی که در آن دوره تجلی می نماید. از این رو، فردید دوران مدرنیته را «دوران قهر الهی» نامیده و بر این باور بود که در این دوره که سوبژکتیویته فعال ترین عنصر تعیین کننده بوده و بر همه شئون، منجمله سیاست، اقتصاد، هنر، فلسفه و....استیلا یافته، همان حقیقت گمشده است که مظهر اسم قهر الهی است.

 

مددپور نیز در جاهای مختلف از آثار و دست نوشته های خود به همین رویکرد در تاریخ هنر و رویدادهای هنری صحّه گذاشته و به نظر می رسد که از همین قولِ فردید اقتباس کرده باشد، البته، با این تفاوت که مددپور معتقد است در دوره های تاریخی مختلف، تعریف هنر دست خوشِ تغییرات منحصر به همان دوره گردیده و در هر دوره ی تاریخی، تعریف جدیدی از هنر به دست می آید که با دوره های دیگر متفاوت است، چرا که از نظر وی در هر دوره ی تاریخی، هنری خاص تجلی یافته که متناسب با سایر شئون عالم در آن دوره است.از همین رو، محمد مددپور تاریخ هنر را به ادوار مختلف؛ اساطیری، یونانی، مسیحی- اسلامی، مُدرن وپُست مُدرن تقسیم نموده و در هر یک از این ادوار تاریخی، تعریفی متفاوت از هنر به دست می دهد؛ چرا که در هر یک از این ادوار، هم هنرمند درک متفاوتی از عالم دارد و هم مخاطب تاثیر دیگری از اثر هنری می گیرد، همچنین ویژگی های اثر هنری نیز تغییر یافته و در نتیجه، به گونه ای متفاوت روی می کند.آن چنان که در دوران هنر یونانی می بینیم که هنرمند به تصویر ونگارش حقایق عالم محسوس دست زده و اسباب لذت روحانی وجسمانی مردم را فراهم می کند، تا جایی که افلاطون نیز شعرا را از مدینه ی فاضله خود بیرون رانده است. ولی در دوران هنرِ اساطیری، شاهد منزلت و جایگاه رفیعی از هنرمند در نظر مردم هستیم، به گونه ای که هنرمند را واسطه ی عالم غیب دانسته که با خلق آثار هنری از عالم بالا و ملکوت اعلی شهادت می کند؛ زبان هنرمند نیز در این دوران زبانی متفاوت و رمزگونه است، گویی هنرمند پیام آور خدایان بوده و تلاش می کند با خلق آثار هنری از حقایق عالم بالا پرده برداری نموده و رمزگشایی کند.

 

از نظر مددپور، خیال نیز متناسب با تاریخ هنر دارای دوره هایی است. البته، بر اساس این نظریه، خیال در کل به دو دوره ی تاریخی تقسیم می شود که وابسته به مبدأ ومنشأ خیال می باشد. بر این اساس، هنرمند در هر دوره تاریخی، یا مُحاکاتِ نَفس می کند که مُحاکات شیطانی است و یا مُحاکاتِ رَبّ که محاکاتِ رحمانی است، همچنان که اثر هنری در اثر الهامات هنرمند خلق می شود واین الهام  می تواند هم رحمانی باشد و هم شیطانی؛ لیکن، الهام و یا همان خیال به دو دسته تقسیم می شود که در هر دوره ی تاریخی صورتی از این خیال ها قابل ملاحظه است، به گونه ای که اگر منشأ آن الهام رحمانی باشد، خیال ممدوح است و چنان چه منشأ آن الهام شیطانی باشد، خیال مذموم است.

 

دکتر مددپور در رابطه با تعریف زیبایی نیز بر این باور است که تعریف زیبایی ومنزلت تاریخی آن در هر دوره ای متفاوت است، به عنوان مثال، زیبایی در دوران یونان، همان ارتباطات وتناسبات بین اشیاء (کاسموس) است، چنان که این تعریف در دوران اسلامی قابل اعتنا نیست و می توان گفت در این دوران، زیبایی همان جلوه و جمال الهی است که از آن به «حقیقت» نیز یاد می شود. اما در دوره های مدرن و پُست مُدرن تعریف زیبایی به گونه ای کاملاً متفاوت روی می کند، تا جایی که منزلت هنر و هنرمند را تا حد زیادی تحت تاثیر قرار می دهد وجایگاه هنر را در برابر فلسفه متزلزل می کند؛ می توان گفت در دوره ی مُدرن، زیبایی به صورت یک امر جدا از حقیقت، تلقی یافته و منفک از خیر تعریف می شود.  در واقع، می توان گفت حقیقت که در دوره ی اسلامی موضوع هنر بود، در دوره ی مدرن از هنر جدا شده و موضوع فلسفه شد و خیر نیز در این تقسم بندی راه دیگری در پیش گرفته و موضوع اخلاق شد و زیبایی به تنهایی موضوع هنر قرار گرفت. این تجزیه، با بالاگرفتن نظریات فلاسفه در دوره مدرن به ویژه در زمان «هِگِل» به اوج رسید، به گونه ای که فلسفه را تا حد اعلی بالا برده و هنر را در ذیل فلسفه مطرح نمود. بدین ترتیب، هنر دونِ فلسفه تعریف شده و تنها به زیبایی می پردازد، چندان که زیبایی نیز خود موضوع علم جدیدتری بنام «استتیک» گردیده و تنها به صور محسوس در عالم می پردازد، زیبایی نیز در هر دوره ای متناسب با آن دوره ی تاریخی، معیارها و ملاک هایی یافته وتعریف گردیده است که از این رو، می توان گفت زیبایی شناختی نیز امری تاریخی شده و به عنوان مثال، در دوران اسلامی می شود گفت معیارهای زیبایی، همان تناسب طلایی و روحانی است که در اصل وابسته به زشتی و زیبایی شرعی و وحیانی است. و در دوران یونان نیز معیار زیبایی، بسته به همان تناسب بین اشیاء بوده و باصطلاح تناسب با کاسموس است.

 

 سید علی اصغر تقوی

 

 
ایمن شده توسط وب سایت عرش هاست