اکنون مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مدیر   
يكشنبه ، 5 آبان 1392 ، 23:11

اكنون بايد از چاه تن بيرون آمد، بايد از حضيض دنيا راهى عروج شد.

 اكنون دارم به آن فرداى بلند مى انديشم ،

فردائى كه در انتظار من است و من در انتظار اويم .

اكنون در امروزم ، امروزى كه فردا از آنسويش پيداست .

اى خدا، اكنون كه گويا فردا مى خواهد مرا دريابد و من او را مهمان گردم ، دلم در كوى محبت هروله دارد.

اى خدا، اكنون كبوتر جانم گاه يمى نالد و گاهى مى بالد، مى نالد از دير باليدن و مى بالد از اميد تو.

اى خدا، اكنون پيراهن فراق برتنم فرسوده گشته ، ولى جانم پيراهن اميد تو مى پوشد.

اى خدا، اكنون دشت خشك دلم آب و باران مى طلبد.

اى خدا، من اين روزگار هجران را چگونه بسر برم ؟

اى خدا، اكنون مى خواهم رسالت خويش را بر ذرات خونم بنويسم .

اى خدا، اكنون مى خواهم بازبان دل با تو سخن گويم .

اى خدا، اكنون روحم چون گل شگفته شده و جامه تن دريده است .

اى خدا، اكنون براى رسيدن به كوى تو و كوى حسين تو، چون آهوى وحشى مى دوم .

اى خدا، اكنون آينه دلم را پاك مى كنم تاتورا در آن ببينم ، خود را پاك مى كنم تا به سوى تو آيم ، بااميد به تو.

 
ایمن شده توسط وب سایت عرش هاست